![]() |
![]() |
|
| در انتظارتم |
|
" امان از آن سیب که تا میاد زمین چهل چرخ می خوره و امان از آدمی مثل من که عاشق اینه که بشینه پای لرز خربزه ای که می خوره !!! " *********** حالا دیگه واقعاً حس می کنم زمستون شده ! سرما تا مغز استخوان فرو می ره و ...و من می لرزم ، نوک دماغم قرمز میشه ، دستام یخ می زنند . باد میاد و منو می بره به همان شب !! شبی که برف می بارید ، جاده سفید سفید بود و من با قدمهام ، قشنگی و سفیدی اون رو با رد سیاهی به هم می ریختم ... و بچه گربه ای که که با دیدنم یه لحظه مکث کرد و رفت قاطی برفهای کنار جاده گم شد ، محو شد ... من عاشق این سردی ام ، عاشق سرما و متنفر از گرمای تابستان . می دونی چرا ؟ چون زمستونا یه جورائی حس می کنم کسی عاشق نیست ، همه سردند ! و کوچه ها دیگه شاهد عشق بازی دو سایه نیست !!!( راستی من خیلی حسودم نه ؟!!!) ******** شنیدم که : یک مرد هر چی که می تونه به قربانگاه عشق میاره ،آنچه فدا کردنیه فدا می کنه و آن چه شکستنیه می شکنه اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدائی نمی ره . عجیب نیست ؟!
باورت می شه ؟ آن قدر زیاد خوابت را دیدهام |
|
+ نوشته شده در
هفتم خرداد 1387ساعت 9:46 توسط باران |
|
|
بعد از مدتها دارم يه سري مي زنم به شهر خاطره هام ، هيچوقت فکر نمي کردم که اينقدر دلم براش تنگ بشه اون قدر که دلم مي خواد توي اين مدت کوتاهي که آنجا هستم دل سيري ازش لذت ببرم ، توي کوچه و خيابوناش قدم بزنم ، بيخودي و بي هدف پشت ويترين تک تک مغازه ها که کلي ازشون خاطره دارم بايستم و بهشون زل بزنم . ****احساس مي کنم بزرگ شدم !! براي همين دوست دارم هر شب، وقت خواب، خوب به اين سوال فكر كنم: امروز چه كار خوبي كردم كه شايسته هديه « يك روز زندگي بيشتر » از جانب خدا باشم؟! .......... ديگه حرفي ندارم ، فکر کنم براي اين دفعه کافي باشه . فقط خواستم اعلام موجوديت کنم !!!!
فقط يه چيزي بگم و برم : وقتي كسي رو دوست داري، هرگز به اين فكر نكن كه او چقدر دوستت داره چون به محض اينكه بخواي دوست داشتن رو اندازه بگيري ديگه دوستش نداري.
|
|
+ نوشته شده در
دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:42 توسط باران |
|
|
مرا صدا نزن
گوشهايم كر شده است نمي شنوي مگر صداي بلند سكوت را ؟ ته غصه از چشام مشخصه . اي كاش ديروز در ديار خودم نميبودم و نميديدمت . جرات نكردم نگات كنم . گل خشك گردن آويز قلب مهر و تسبيح !
|
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:45 توسط باران |
|
|
سال نو مبارک
از دوری تو به کوچه پس کوچه ها زدم حالا بگو چیکار کنم . آخرین حرفی که شنیدم . |
|
+ نوشته شده در
هجدهم فروردین 1387ساعت 12:9 توسط باران |
|
|
آيا تمام افراد براي خود غريبند .؟ من در هستي غرق محالات شده ام و ميخواهم چيزي را به دست آورم ٬ با كسي باشم٬ فلان جور باشم ٬ مدرك تحصيلي انچناني داشته باشم . گاهي اوقات به خود ميگم اي كاش در فلان مملكت با فلان زبان و با فلان دين بودم و همه چيزاي بالارو داشتم . آخه مگه تو كشور ما آدم به چيزايي كه ميخواد نميرسه؟ مگه دختر سالم يا پسر بكر پيدا نميشه ؟ مگه ما مسلمان نشديم كه شيك ٬ راحت و با دوام باشيم .؟! پس دخترامون شيك دزدي هامون راحت دروغامون با دوام ...... البته اشتباهي راست گفتم و اصلاح ميكنم و دروغ ميگم ماشينامون شيك زندگيمون راحت و دوستي هامون بادوام . قايقي خواهم ساخت ٬ زير باران و فرار خواهم كرد |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم اسفند 1386ساعت 18:57 توسط باران |
|
|
دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است. *** پرنده مردنیست پرنده مردنیست مردنیست
ياران ناشناخته ام چون اختران سوخته چندان به خاك تيره فرو ريختند سرد كه گفتي ديگر، زمين، هميشه، شبي بي ستاره ماند. *** آنگاه، من، كه بودم جغد سكوت لانه تاريك درد خويش، چنگ زهم گسيخته زه را يك سو نهادم فانوس بر گرفته به معبر در آمدم گشتم ميان كوچه مردم اين بانگ بالبم شررافشان:
(( - آهاي ! از پشت شيشه ها به خيابان نظر كنيد! خون را به سنگفرش ببينيد! ... اين خون صبحگاه است گوئي به سنگفرش كاينگونه مي تپد دل خورشيد در قطره هاي آن ...)) *** بادي شتابناك گذر كرد بر خفتگان خاك، افكند آشيانه متروك زاغ را از شاخه برهنه انجير پير باغ ...
(( - خورشيد زنده است ! در اين شب سيا [كه سياهي روسيا تا قندرون كينه بخايد از پاي تا به سر همه جانش شده دهن،] آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشيد را من روشن تر، پر خشم تر، پر ضربه تر شنيده ام از پيش...
از پشت شيشه ها به خيابان نظر كنيد!
از پشت شيشه ها به خيابان نظر كنيد !
از پشت شيشه ها به خيابان نظر كنيد ! ... ))
از پشت شيشه ها ... *** نو برگ هاي خورشيد بر پيچك كنار در باغ كهنه رست . فانوس هاي شوخ ستاره آويخت بر رواق گذرگاه آفتاب ... *** من بازگشتم از راه، جانم همه اميد قلبم همه تپش .
چنگ ز هم گسيخته زه را ره بستم پاي دريچه، بنشستم و زنغمه ئي كه خوانده اي پر شور جام لبان سرد شهيدان كوچه را با نوشخند فتح شكستم :
(( - آهاي ! اين خون صبحگاه است گوئي به سنگفرش كاينگونه مي تپد دل خورشيد در قطره هاي آن ...
از پشت شيشه ها به خيابان نظر كنيد
خون را به سنگفرش ببينيد !
خون را به سنگفرش بينيد !
خون را به سنگفرش ...)) . ***** |
||||
|
+ نوشته شده در
دوم آذر 1386ساعت 11:50 توسط باران |
|
|
چند نگرش در مورد عشق ..(چطور می توان با چند جمله در مورد عشق قضاوت نمود) هیچ وقت به این فکر کرده اید که چرا بچه ها را تا این قدر دوست داریم . زیرا آنها بسیار صادق و زخم پذیرند . وقتی آغوش می گشایند و به چشمهایمان نگاه میکنند با نگاه خود به ما میگویند (( دوستم داشته باش که به تو نیاز دارم و بدون تو نمیتوانم از عهده زندگی بر آیم )).اما وقتی به تدریج بزرگتر میشویم تظاهر به بی نیازی و کمال میکنیم و می گوئیم (( من خوبم ٬منخیلی خوبم ٬من نظیر ندارم و از پس زندگی بر می آیم ))در حالیکه شاید در خاطر خود بسیار تنها باشیم و وحشت زده و آرزوی کسی رو داشته باشیم که از ته دل به حرفهایمان گوش دهد .گوئی کسی به ما میگوید بهتر است به تنهائیت اعتراف نکنی و گرنه ضعیف بنظر میرسی ٬ احساسات واقعی خود رو ظاهر مکن و گرنه می شکنی و ضربه می خوری . دیگران صداقت و صمیمیت ما را می فهمند و به خاطر این صداقت است که دوستمان دارند فقط وقتی که صداقت را جعل می کنیم خودمان را به زحمت میندازیم. می گویند مایوس ترین آدنها در جلب و جذب محبت کسانی هستند که بیشتر از همه تظاهر به بی نیازی از محبت میکنند در حالیکه حقیقتا در درون خود تنها هستند انرژی فراوانی را صرفمی کنند تا دیگران تصور کنند که همه چیز رو به راه است . عشق احساسی سطحی ٬زود گذر و آنی نیست . عشق ٬قدرت و تعهد است . معنای عشق شاید گفتن حرفهایی باشد که معشوق نمی خواهد بشنود . عشق ۲شهامت است . گفتن کلماتی همچون( میتر سم )٬(دوستت دارم ) نیازمند شهامتی هست بمراتب بیش از آنچه که برای نفوذ در دیگران بدان نیاز داریم . عشق احترام قائل شدن برای خود و دیگران است . تمام عشق ٬رها کردن معشوق به حال خود ٬ در جای خود و دوست داشتن او در همان حال و در همان جاست . آگاه باشید که درست در همان لحظه که میگوئیم : این کار را بکن تا دوستت بدارم ٬ عشق را نابود کرده ایم . عشق جستجوی خوبیهای مردم است و اگر کسی بتواند این کار را انجام دهد و پیوسته انجام دهد خوشبختی خود را تضمین کرده است ٬ چرا که زندگی ما باز تابی از خود ما و برخود ماست و اگر خوبی ببینیم ٬ خوبیهایمان را خواهند دید و هر چه دریافتمان از عشق و زیبایی بیشتر باشدرشدمان بیشتر خواهد بود . پس برای انسان عشق همه چیز است |
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم آبان 1386ساعت 23:35 توسط باران |
|
تو که خورشید از چشمانت طلوع می کند ٬ کمی بخند که خنده های تو ٬ مرا سر مست میکند . ما همه همسفریم٬ بعد از سفر ٬آنجا که دیگر نه من میمانم و نه تو ! دوستی و محبت می ماند بس . ... همیشه میدانستم که فرصت کوتاهی برای با تو بودن داشتم که این فرصت کوتاه را با محبت و عشق جاودانه کردم که همیشه با تو باشم . نوشته شده در شهر تبریز .
|
|
+ نوشته شده در
پانزدهم آبان 1386ساعت 10:9 توسط باران |
|
|
... |
|
+ نوشته شده در
دوازدهم آبان 1386ساعت 21:41 توسط باران |
|
|
تاجری برام گفت : شانس درست وقتی به من روی آورد که درست در مرزنومیدی بودم .
عارفی برام گفت :همیشه سردترین و تاریکترین لحظه ها درست قبل از سپیده است . مادرم برام گفت : نوزاد ٫ این ارزشمند ترین موهبت الهی زمانی به مادراعطا میشود که استقامت و شکیبایی او مورد ارزیابی و تائید قرار گرفته باشد و رنج فوق العاده ای را تحمل و سپری کند . ( مادرم همیشه میگوید که ارزش رنج را داشت )... آری اینچنین است که وقتی درست در مرکز طوفان باشی ٫ کنترل خودت را از دست ندهی ٬ صبور باشی و امیدوار ٫ناگهان همه چیز رو به بهبودی خواهد گذاشت . در عمل چنین به نظر میرسد که جهان هستی میزان جدیت ما را برای نیل به اهدافمان بررسی میکند و اگر ما کمی صبور باشیم و بر اهدافمان اصرار بورزیم ... آنوقت دیگر کار تمام است ... نا امید مباش که شاید آخرین کلیدی که در جیب داری در را بگشاید . از دوستم . پایان شب سیه سپید است . |
|
+ نوشته شده در
یازدهم آبان 1386ساعت 20:0 توسط باران |
|
![]()
یعنی آبرو هر چی اسب هست رفت . !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! . اینطور نیست بله خلاص خانوم فوق قبلا اینطوری نبودن و داستان از این قرار بود که ... وب من تا به حال یانگوم نداشت تا اینکه یک روز پائیزی خانومی به دفتر شرکت آمد و با لحن لطیف زنانه گفت : میبخشید آقا من دنبال کار میگردم . سکوتی مرگبار دفتر کار را فرا گرفت تا اینکه دوباره همان جمله تکرار شد با این تفاوت که گفت فکرتون کجاست . راستشو بخواین ٬ خیلی خوشگل بود و من به این فکر بودم که خانومیها زیاد به خوشگلیشون مینازند و همیشه با این پنبه دانه به سر میبرند که یک همسر پولدار ٬ با سواد و خوش تیپ گیرشون میاد و یا به تور بندازن . و من در این فکر بودم که آیا ایشون ماهی گیر ماهری نبودن یا اینکه تو فامیلشون پسر با مرامی نبود که تمام شرایط رو یکجا داشته باشه ٬ بگزریم که این تنها تفکر من است و قابل احترام منننننننن. من با صلاحدید مافوقم مدارک ایشون رو خواستم اما بگم چی شد ٬ شاخ دراوردم ایشون فوق لیسانس بهترین دانشگاه در رشته حقوق بود ن و الان دنبال حقوق ۶۰۰۰۰تومانی ؟! چچچچچچچچچچه ججججججججججججامعه با حالی . چه مدیریتی و چه توازنی . حال میکنم به خودم که بند [ پ } رو دارم . نه دخترم ٬نه مدرک آنچنانی دارم ٬ نه لوس حرف میزنم . خانوم فوق بعد چند مدت پذیرش شد و شروع به کار کرد ٬ روزهای اول خیلی جدی بود ٬ سخت کار میکرد تا اینکه اسم یانگوم رم اسم مستعار خودش کرد و آماده مبارزه با سختیهای زندگی شد و ... اما بعد چند روز مشغله کاری کم کم بی حوصله و بی انگیزه شد و با پسری بی سواد ازدواج کردو ترفیع درجه گرفت و مسعولیت اداره خانه ای ۶۰ متری اجاره ای را بر عهده گرفت و ما را وداع گفت و مرا به این گفته قدیمیها تنها گذاشت که گفته بودند : خداونددر ذات هر کس توانایی خاصی نهاد و مسئولییتی در گردنش گذاشت .
|
|
+ نوشته شده در
پنجم آبان 1386ساعت 22:39 توسط باران |
|
|
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت٬ در تهاجم با زمان ٬آتش زدم ٬کشتم .من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم ٬ یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم ٬ من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم ٬تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم ٬ من به عشق منتظر بودن همه صبر قرارم رفت ٬ بهارم رفت ٬ عشقم مرد و یارم رفت . همه هستی من همه هستي من خلوت مست دو چشم تر توست همه قصه من صحبت زلف بلند سر توست تو مرا واژه ايمان هستي كه به هنگامه صبح لب به تكريم تو من باز كنم تو مرا مهر عبادت هستي كه به هر سجده خود سر تعظيم به محراب رخت مي آرم تو مرا چون گل سرخي هستي كه درون قفس خشك كوير از سر ناز به برا آمده اي تو مرا صبح اميدي هستي كه ميان همه پنجره ها رو به من باز شدي چشم اميد من خسته به توست تو مرا ياري كن تا به همراهي تو به سر قله ايمان برويم و خدا را انجا با تو فرياد كنيم |
|
+ نوشته شده در
دوم آبان 1386ساعت 12:57 توسط باران |
|
|
ای حاجت صد چون من مسکین نگه تو چون آب به شب بوسه به روی چو مه تو دانم که میسر نشود وصل من و تو من سایل عشقم که نشینم به ره تو خواستم تا بار دیگر چیزی بنویسم ٬اما نه قلم نوشت و نه کاغذ نوشته هایم را بر روی کاغذ حک کرد چرا که هر دو دانستند که باید دوباره شرح حال مرا بنویسند ٬ قلم در دستانم شکست و کاغذ ها به هوا رفت افکارم به هم ریخت و چشمانم با بارش اشکهایم که پر از درد درون بود ارمغان تازه ای به گونه هایم بخشید ٬اما در حال خود همیشه این روئیا را می پروراندم که دوستت دارم. من ساده دل به عشق تو داده بودم و همیشه به یاد نگاهت زندگی می کردم ولی این را بدان که عشق داستانستو من در این عشق بازیچه ای بیش برای تو نبودم ٬ نفرین بر این عشق . زندگی چیست ؟ گل زردیست به نام عشق آئینه شکسته ایست به نام دل مروارید غلطانیست به نام اشک خطر نامعلومیست به نام سرنوشت فریاد انسانیست به نام سکوت
|
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم شهریور 1386ساعت 20:30 توسط باران |
|
|
مادر این شانه ز مویم بردار سرمه را پاک کن از چشمانم بکن این پیرهنم را از تن زندگی نیست بجز زندانم تا دو چشمت به رخم حیران نیست به چه کار آیدم این زیبایی بشکن این آئینه را ای مادر حاصلم چیست ز خود آرایی در ببندید و بگویید که من جز از او از همه کس بگسستم کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست فاش گوئید که عاشق هستم قاصدی آمد اگر از ره دور زود پرسید که پیغام از کیست گر از او نیست بگوئید ٬ آن مرد دیرگاهیست ٬ در این منزل نیست تمام وجودم سرشار از محبتت هست وخواهد بود و همیشه خاطرات شیرین دوران بچه گی رابه خاطر خواهم سپرد . دوستت دارم ای معشوق خدادادی روز مادر رو به خدمت تمامي مادران تبريك عرض مي نمايم و اميدوارم تمام افرادي كه دور از مادرا و پدراي خود به سر ميبرند حداقل با يك تماس تلفني دل آنان رو شاد كنند و موفقيت خود رو تضمين كنند ... |
|
+ نوشته شده در
هفتم تیر 1386ساعت 23:11 توسط باران |
|
|
به امید زندگیه بدون جدایی برایت
آرزومندم که د رامتحان زندگی نیز موفق باشی
بنده عشق باش ٫ اما نه بنده معشوق پس : وقتی کسی را دوست داری ٬ متوجه او هستی اما هرگز نگران نیستی که مبادا او چنین و چنان می کند نگرانی و ترس تو عشقت را از نگاه خودت و تنها برای خودت مسموم می کند عشق ٫ همدلی پیشه می کند عشق ٬ نیازهای حقیقی معشوق را در نظر میگیرد اماهرگز نفس معشوق را فربه نمی کند عشق٬ شور انگیز ترین تجربه ی زندگیست آنان که عشق را تجربه نمی کنند هرگز معنای زندگی را درک نمی کنند آنان همیشه در حاشیه زندگی میکنند د ر و هرگز به ژرفای زندگی راه نمی یابند ن ه ا ی ت عشق پدیده ای نیست که در حصار بماند |
|
+ نوشته شده در
سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:26 توسط باران |
|
|
بیایید
خودمان را آنچنان تربیت کنیم که هنر خوبی کردن را بیاموزیم!
|
|
+ نوشته شده در
شانزدهم خرداد 1386ساعت 1:30 توسط باران |
|
|
یادمان باشد
اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم .... ok
|
|
+ نوشته شده در
سی ام اردیبهشت 1386ساعت 19:56 توسط باران |
|
|
کهن دیارا ٬دیار یارا
دل از تو کندم ولی ندانم اگر گریزم کجا گریزم وگر بمانم کجا بمانم نه پای رفتن نه تاب ماندن چگونه گویم درخت خشکم عجب نباشد اگر تبر زن طمع ببندد در استخوانم در این جهنم ٬گل بهشتی چگونه روید ٬چگونه بویم من ای بهاران ز ابر نیسان چه بهره گیرم که خود خزانم |
|
+ نوشته شده در
بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:51 توسط باران |
|
|
بگذار خاطراتت پیام آور چیزی جز عشق نباشد٬ به من بگو که لب و موی و همه روی تو را که همه از آن من است دوباره خواهم داشت ٬ برایم بگو که دوباره همدیگر را در برخواهیم گرفت من و تو ! آه خدایا ! چون در |